اگه يه ابر داشتم...

سلام دوستاي خوبم

مريم پاييزي عزيز صاحب وبلاگ ‹‹ دست نوشته هاي يك دختر ›› لطف كرد و منو به يه بازي وبلاگي دعوت كرد به نام :

اگه من يه ابر داشتم باهاش چي كار مي كردم؟

بعد از چند روز بالاخره الان وقت شد در موردش بنويسم...

اگه من يه ابر داشتم دلم مي خواست اسمش بذارم سوئيتي يا جوجويي!...

دوست داشتم شبها بيارمش تو اتاقم دوتايي طاقباز بخوابيم رو تختم، از پنجره آسمون و ستاره ها رو تماشا كنيم ،بعدهمه حرفهايي رو كه تو دلمون داريم و به هيشكي نميتونيم بگيم بدون اينكه تو چشمهاي هم نگاه كنيم براي همديگه تعريف كنيم...حتما جوجویی كلی حرف براي گفتن داشت....حتما اونهم از خيلي چيزها دلش ميگرفت..از خيلي چيزها هم خوشحال ميشد...

دوست داشتم نصف شبها منو بشونه روي شونه هاش بعدش ببره تو آسمون...توي ستاره ها....اون بالاي بالا....دوست داشتم با هم از روي همه درياها..جنگل ها....خونه ها...رد شيم....

دوست داشتم هر وقت دلم مي گرفت ميومد بالاي سرم كلي بارون ميريخت روي صورتم....من هي توي خيابونها قدم مي زدم اونهم بالاي سرم بود و بارون ميباريد....

دلم مي خواست دوتايي با هم مي رفتيم افريقا!اونجا كلي بارون مي باريد تا ديگه بچه ها تشنه نمونند...تا به خاطر خشكي زمين و نداشتن غذا و آب مجبور نباشن خاك بخورن...اينقدر جوجويي من بارون ميباريد تا همه جا سبز باشه...پر از رودخونه ...گل...درخت هاي ميوه...يه كاري مي كردم كه هيچوقت بچه ها گريه نكنند...

دوست داشتم هر وقت يه پيرمرد يا پيرزني تو خيابون ميديدم مخصوصا توي گرما به ابركم ميگفتم بره بالاي سرشون تا سايه بشه...بعدش تا هرجا كه اونها مي خواستن برن دنبالشون بره تا گرما زده نشن...دوست داشتم بره بالاي سر تمام اين دختر كوچولوهايي كه كنار خيابونها دست فروشي مي كنند بالاي سرشون يه سايه بون درست كنه تا صورتهاي كوچولوشون تو آفتاب نسوزه...

دوست داشتم بعضي وقتها كه دلم براي  باران تنگ ميشه بياد منو با خودش ببره تا بتونم يه كچولو از دور ببينمش.......

دوست داشتم ابركم هميشه كنارم بود تا شايد بعضي وقتها اينقدر احساس تنهايي نكنم....

پ . ن : ظاهرا بايد ۱۰ نفر از دوستامو به اين بازي دعوت كنم....

 سيب مهربون ،هاني عزيز (وبلاگ يواشكي سوئيتي) ،گيلاس خانومي ،نيروانا(زندگي نيروانا)،زهرا جون(رز سفيد)، مريم جون(ديروز،امروز،فرداي من) ،آزی جون(یادداشتهای من)...

اين دوستاني كه گفتم لينكشون كنار وبلاگم هست...راستش چند نفر ديگه رو هم بايد دعوت كنم..خيلي از دوستايي كه وبلاگشون رو مي خونم يا به وبلاگم سر ميزنند اسمشون توي ذهنم هست و دوست دارم دعوتشون كنم اما با خودم گفتم شايد مايل نباشند توي اين بازي شركت كنند...به همين دليل لطفا اگر كسي دوست داشت در اين بازي شركت كنه توي كامنتها بنويسه..حتما دعوتش ميكنم....

/ 44 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ياسی

سلامممممممم مرسی عزيزم! منم لينکت رو گذاشتم ها! آره همدردیم! منم امتحان دارممم ايشالا خوب بدی بيای بنويسی خوشحالمون کنی

مريم

شيدا جونم من منتظر قسمت دوم داستان آشنايی با آقای بارانم. تو که زود زود ميومدی پس چی شد؟

سیب مهربون

سلام شيدا جان خوبی عزيزم مزاحم نمی شم درساتو بخون خواهر ديدی .. حق مشاورمو از مازنی ميگيرم

سیب مهربون

ميشه لينکشو بذاری تو کامنت دونيم نمی دونم چرا وا نشد

پرستو

چه ابر بازی عشقولانه ای مشتاقانه منتظرم ادامه داستان عاشقانه ات رو بخونم راستی من لينکيدمت دوست داشتی بلينکم

(`'·.¸(`'·.¸* پدرام *¸.·'´)¸.·'´ )

در كنارت خواهم ماند روي پلي ايستاده ام و در تاريكي انتظار مي كشم فكر مي كردم تا به حال به اين جا رسيده ای اما در اينجا چيزي جز بارش باران نمي بينم حتي جاي پايي هم بر روي زمين نيست و صدايي نيز به گوش نمي رسد در جستحوي پناهگاهي يا چهره اي هستم تا مرا ياري دهد آيا آشنايي هم وجود دارد ؟ سلام دوست خوبم......وبلاگ بين عشق منو تو فاصله ای نيست....برای آخرين بار با متن پدرام...به روز شد ...............خداحافظ ايران.......

سيب مهربون

سلام خوشگله صبحت به خير بازم ممنون خيلی ممنون درسات يادت نره بايد بخونی تا نمره خوب بگيری و روی هر چی بارونه کم کنی من يه بار اينقذه تو فکر رو کم کنی رفتم که معدلم حدود ۱۹ شد با ۱۸ واحد اختصاصی

بهار

سلام . سلام. پس کی ميخوای به آپی . همه ما امتحان داريم ولی آپ می کنيم . ما منتظريم يالا . مامنتظريم يالا