روزهاي زندگي شـيـدا
دوشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٦
پرشين بلاگ

سلام به همه دوستای گلم

نمیدونم این پرشین از صبح چش شده..۱۰ بار خواستم بیام به روز کنم به خاطره اون نواره سیاه نمیشد هیچی تایپ کرد....منم که چون ذاتا آدمی هستم که تا اون کاری که می خوام انجام بدم رو به نتیجه نرسونم دست بردار نیستم با یک عملیات ژانگولری(نمیدونم املاش درسته یا نه؟!)بالاخره یه جوری تایپ کردم و وارد شدم

اول از همه از همه دوستای گلی که برام کامنت گذاشتن و یا نوشته هام رو میان می خونند خیلی خیلی ممنونم...

و اما اندر وقایع اتفاقیه!

عصر شنبه همینطور که غمگین و افسرده نشسته بودم توی خونه...یکی از دوستای دانشگاه زنگ زد و بعد از کلی صحبت به این نتیجه رسیدیم که برای تغییر روحیه من برم یک تغییر اساسی توی قیافه ام بدم...! به همین دلیل بلند شدم رفتم یه آرایشگاهی که دوستم آدرس داده بود...راستش رو بخواهیدابروهای من خودش حالت داره و کشیده است..به همین دلیل من همیشه ابروهام رو یه مدل خاص برمی داشتم و هیچ وقت اونو تغییر نمی دادم...وقتی رفتم آرایشگاه خانمه گفت بذار این دفعه با نظر خودم ابروهات رو یه کاری می کنم که دیگه بری و پشت سرت رو هم نگاه نکنی       ...منم با ترس نشستم و توی دلم هزارتا تا جمله مودبانه و غیر مودبانه به اون دوست نابابام که منو توی این دردسر انداخته بود گفتم...خلاصه بعد از نیم ساعت کم کم داشت اشکم در می اومد که خانمه گفت پاشو خودتو تو آیینه بیبین...منم نشستم ولی هر چی تو آیینه نگاه کردم دیدیم یه دختر و خانم آرایشگر تو آیینه هستن ولی من تصویرم نیست... بعدش چند دقیقه که گذشت دیدم اااااااااا...این عکس من ِ تو آیینه...اینقدر قیافه ام عوض شده بود که خودمو اصلا نشناختم...همه خانمهاي اونجا كلي ازم تعريف كردن ... 

 از شنبه تا حلا هر كي منو ميبينه اين شكلي ميشه  ...و بعدشم كلي ازم تعريف ميكنه...الان اعتماد به نفسم رفته روي ۱۰۰۰ و تا اين لحظه تقريبا خبري از افسردگي نيست(البته تقريبا!)...

توصيه اخلاقي:مي خوام به همه پيشنهاد كنم اگه بي حوصله و افسرده هستن سعي كنند يك تغيير حتي كوچيك هم كه شده در زندگيشون ايجاد كنند...بعد خودتون نتيجه شگفت انگيزش رو ميبينيد! 

ديروز دوباره يك تحقيق بردم دادم به يكي از استادها و كلي از تحقيقم تعريف كرد البته براي اين تحقيقه زياد زحمت نكشيده بود...فقط چندتا مقاله رو از اينترنت دانلود كرده بودم و پرينت گرفته بودم... ...

بعدش با دوست رفتيم خيابون قائم مقام چشم پزشكي،كه دوستم ببينه كي ميتونه براي ليزر چشمش وقت بگيره...جلوي مطب دكتر من يه گوشي موبايل پيدا كردم...اول مي خواستم بهش دست نزنم اما بعد كه برش داشتم ديدم توي گوشي پر از عكس هاي خانوادگي و فيلم يه دختر خانمه و كلي هم شماره تلفن دوستاي دختره  توي  موبايل بود...منم دلم سوخت كه اگه الان يكي ديگه  اين گوشي رو پيدا كنه راحت ميتونه ازش سواستفاده كنه....برا همين به يكي از شماره ها به نام مونا زنگ زدم...يه دختر گوشي رو برداشت و يهو گفت سلام شيدا ..چطوري..كجايي

و حالا همينطور پشت سر هم حرف ميزد...من فهميدم كه صاحب گوشي هم اسمش شيداست و بعد قضيه رو توضيح دادم...خلاصه دوستش به صاحب گوشي خبر داد و دختر به سرعت از هفت تير اومد..يه دختر ۱۷-۱۸ ساله بود...اينقدر ذوق كرده بود كه مي خواست بغلم كنه كه من خودمو و اونو كنترل كردم!....حالا قبل از اينكه دختره بياد دوست پسرش زنگ زد و منو با صاحب گوشي عوضي گرفت ..منم وقتي ديدم اينقدر خنگه قطع كردم...البته دختره كه اومد بهش گفتم و اونم  خنديد

نتيجه اخلاقي :!بعدش ميگن چرا فيلم هاي خانوادگي اينقدر به وسيله بلوتوث رد و بدل ميشه...خب خيلي ها خودشون بي دقتن..دختره تا من زنگ نزده بودم نميدونست گوشيشو تو خيابون انداخته!

پ . ن: نميدونم اين امتحان ها رو بايد چيكار كنم..اصلا حوصلشون رو ندارم!