روزهاي زندگي شـيـدا
پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦
اندر احوالات متحول شدن احوالات متحول من!

سلام...

خودم هم آخرش نفهمیدم  توی این تیتر چی،کی ،چی شد!

هی می خواستم امروز آپ نکنم ولی هر کاری کردم نشد...می دونید از وقتی این وبلاگ رو ساختم احساس می کنم یکمی روحیه ام بهتر شده...توی اون وبلاگم هفته ایی یکبار مجبورم (یعنی مجبور که نه ..هم دوست دارم ..هم بعد از ۴ سال عادت کردم )برم شعر بنویسم یا داستان کوتاه یا طرح یا...و بعد روزی ۱۰-۲۰ نفر بیان و کارم نقد کنند و به به و چه چه کنند و بعدم من برم نوشته هاشون رو نقد کنم و به به و چه چه کنم(خوبه اینجا ناشناسم و طرز نوشتنم هم هیچ ربطی به اونجا نداره وگرنه نتیجه اش خیلی خنده دار میشد!)

خواننده های وبلاگم هم (اونجا )معمولا ۳ دسته هستن...

یک عده فقط دنبال بالا بردن تعداد بازدید کننده یک جمله رو میرن توی همه وبلاگها کپی پیست میکنند..مثلا:من یک بار یه شعر سپید گفته بودم یه دختره اومد نوشت:سلام داستان زیبایی بود...به من سر بزن...منتظرتم!...من گفتم شاید اشتباه لپی بوده!رفتم دیدم از این وبلاگهاست که همه نوشته هاش کپی و عکس و...اینهاست...منم چند خط نوشتم...یکهفته بعد یه داستان نوشته بودم دیدم اومده نوشته...سلام..شعر زیبایی بود..آپم زود بیا...منم دیگه اینجوری شدموخلاصه چندتا از این بازدید کننده ها همیشه دارم که اصلا نمی خونند ادم چی میگه...

دسته دوم میان نصفه و نیمه می خونند و بعد هم چند خط نظر مینویسند...اما مثلا ادم یه شعر نو گفته....طرف میگه ببینید به نظر من این اتفاقی که نوشتید بهتره فلان کار رو بکنید تا نتیجه بهتری بگیریدبه منم سر بزنید...منتظر نظراتتون در مورد کارهام هستم!

ولی دسته سوم که معمولا اکثریت هستند واقعا می خونند و حرفهایی که میگن واقعیه...من از این دسته خیلی خوشم میاد...بعضی وقتها حتی اگه یک کلمه هم بنویسند آدم یه احساس خوبی پیدا می کنه...

خلاصه بعد از مسائل که حسابی داغونم کرده بود مدتی بود می رفتم و وبلاگهایی که شخصی بود و روزنوشت رو می خوندم..به مرور از بعضی هاشون خوشم اومد و شدم خواننده پر و پا قرص ...به طوری که هر روز که از دانشگاه می آمدم خونه سریع آنلاین میشدم و می رفتم ببینم پست جدید دارن یا نهولی کامنت نمی گذاشتم چون اولا موضوع وبلاگ من با اونها همخونی نداشت و فکر می کردم کامنت بدون آدرس خیلی بده ! یا اگه آدرس هم بدم اونجوری نمی تونم اون حرفهایی که دوست دارم رو تو کامنت بذارم چون ممکنه اونها بیان و جوابم رو بدن و بعد ۴ تا ادیب فرزانه شاعرحس کنجکاویشون فوران کنه و بخوان از جزئیات زندگیم سر در بیارن که اونطوری هم نمیشد چون باید روزها و روزها و روزها و................ها برای اونها توضیح میدادم که مشکلم چیه و چه اتفاقی افتاده

من هم کلی فکر کردم و بعد در یک عملیات فوری این وبلاگ رو ساختم حالا هم عین بچه ها که ذوق می کنند تند تند می رم و برای همه اون وبلاگهایی که تو این مدت می خوندم و حتی کل آرشیوشون رو دیده بودم کامنت میگذارم و کلی حرف میزنم...خیلی دوستشون دارم آخه

نمی دونم کدومهاشون اومدن اینجارو دیدن...

من بعضی شبها توی تنهایی خودم با خوندن نوشته هاشون گریه کردم ،خندیدم،عصبانی شدم،و هزار جور احساس  دیگه رو تجربه کردم ...که با وجود مجازی بودن این دنیایی که توش هستیم کاملا واقعی بودن ..

امروز بعد از مدتها  توی دانشگاه از ته دلم چند دقیقه خندیدم که باعث تعجب خودم و(صمیمی ترین دوستم که از ترم اول با هم بودیم و از همه زندگیم خبر داره)شد بعدش  اون با تعجب گفت شیدا چند روزه انگار روحیت از قبل بهتر شده...و مثل اون قدیمهاخندیدی...روم نشد علتش رو بهش بگم ....

پ . ن :یه دوست ناشناس یک کتاب بهم معرفی کردن که تا حالا نخوندمش...در اولین فرصت سعی می کنم این کتاب رو تهیه کنم و بعد نتیجشو حتما اینجا مینویسم و ازشون خیلی هم ممنونم...(چون وبلاگ ندارن اینجا گفتم)

ببخشید طولانی شد...فعلا خداحافظ.